جور یک بی احتیاطی
این قصاص یه گناهه
زندگیت هر چی که بوده
بعد این شوم و سیاهه
بعد این کرکس مرگو
بالای سرت می بینی
زنده ای اما می پوسی
چشم به راه مرگ می شینی
بعد این خود خزونی
آرزوت می شه بمونی
جوونیت رفته به باد و
حالا قدرشو میدونی
ذره ذره پا می گیره
توی رگ هات توی خونت
مرگ خاوموشی می شینه
زیر پوست و استخوونت
تا که از غصه میمیری
یا تو انتقام می پوسی
آخرش یه روزی با اشک
پنجه ی مرگو می بوسی
همه دور و بری هات
باز میشن ازت فراری
آرزو به دل میمونی
حسرت یه دست یاری
این یه هشداره عزیزم
نذار دیگرون بسوزن
تو نذار اوناهم مثل تو
به سیاهی چشم بدوزن
تو باید چشم امیدو
به خدا فقط بدوزی
شایدم علاج این درد
قسمتت بشه یه روزی
بعد این خود خزونی
آرزوت می شه بمونی
جوونیت رفته به باد و
حالا قدرشو میدونی
جور یک بی احتیاطی
این قصاص یه گناهه
زندگیت هر چی که بوده
بعد این شوم و سیاهه
.............................

نوشته شده توسط مهشید جون در شنبه 1387/04/01 ساعت 1:2 AM موضوع | لینک ثابت
عشق امانت با ارزشی است
که هر کس آن را در قلبش نگه می دارد
برای همین است که هر وقت بخواهی
عشقت را از کسی پس بگیری
باید قلبش را بشکنی................

نوشته شده توسط مهشید جون در چهارشنبه 1387/03/22 ساعت 1:30 AM موضوع | لینک ثابت
سلام
سلام
سلام
سلام
يه سلام ديگه . اين سلام خيلي با بقيه سلامام فرق ميكنه .نمی دونم چرا ولی یه چیزی بهم می گه سلام میتونه یه موضوع خوب باشه.شاید چون من تازه فهميدم سلام چه واژه ايه براي به كار بردن. تازه دارم حسش ميكنم و مي فهممش. اصلا سلام يه حس خوبي رو القا ميكنه. يه حس شاد. يه حس خيس .یه حسی که دوست داری هی حسش کنی هی حسش کنی و هیچ وقت تموم نشه. لااقل برای من که اینجوریه.شما رو دیگه نمی دونم. پس لطفا سلام اين دفعه ي منو بيشتر از قبل جدي بگير.اگه می شه... من يه عذر خواهي هم بايد بكنم به خاطر اينكه خيلي دير آپ كردم و از همه ي دوستاي گلم هم كه واسه آپ قبلي نظر دادن ممنونم. این دفعه هم کم نذارید . مرسی...

نوشته شده توسط مهشید جون در جمعه 1387/03/10 ساعت 2:29 AM موضوع | لینک ثابت

شيشه ای می شکند...
يک نفر می پرسد...چرا شيشه شکست؟
مادر می گويد...شايد اين رفع بلاست.
يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل يک کودک شيطان آمد.
شيشه ی پنجره را زود شکست.
کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ی مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد...
تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد...
اما امشب ديدم...
هيچ کس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد...
از خودم می پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ی پنجره هم کمتر است؟
دل من سخت شکست اما، هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد چرا ؟
وقتي با تو آشنا شدم؛درخت مهربانيت آنقدر بلند بود که هرچه بالا رفتم آخرش را نديدم
معجون زيبايت آنقدر شيرين بود که هر چه نوشيدم نتوانستم تمامش کنم.
و درياي عشقت آنقدر وسيع بود که هرچه شنا کردم نتوانستم آخرش را ببينم
و سرانجام در آن غرق شدم. اي کاش مي تونستي نجاتم دهي
بس که ديوار دلم کوتاهست هرکه ازکوچه تنهايي من مي گذرد به هواي هوسي هم که شده سرکي مي کشدومي گذرد
نابینا به ماه گفت : دوستت دارم . ماه گفت :چه طوری؟ تو که نمی بینی !
نابینا گفت : چون نمی بینمت دوستت دارم . ماه گفت:چرا؟
نابینا گفت: اگر می دیدمت عاشق زیباییت می شدم ولی حالا که نمی بینمت عاشق خودت هستم
خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه ... مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ... آفتابي شه ...!!! کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده ... انگار نه انگار كه غمي بوده ... همه چيز فراموشت بشه! كاش..!!
خداوندا تو ميداني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است
چه رنجي ميکشد آنکس که انسان است و از احساس سر شار است
فقط کسي معني دل تنگي را درک مي کند که طعم وابستگي را چشيده باشد
دوري،عشق هاي کوچک را از بين مي بره.ولي به عشق هاي بزرگ عظمت مي ده،
مثل باد که يه کبريت و خاموش مي کنه ولي شعله هاي آتش را بزرگ تر مي کنه
وقتي دهکده اي مي سوزد همه دودش را ميبينند اما وقتي قلبي مي سوزد کسي حتي شعله اش را نمي بيند

يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره .
يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره
يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم .
يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره .
يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيريم
ای کاش کودک بودم ، تا هر وقت دلم می گرفت با صدای بلند گریه می کردم و داد می زدم تا همه درد مرا بفهمند
دلم گرفته ... کاش مرحمي بودي براي دل خستم... اما افسوس .... که دردم بي درمان است ...
كاش بودي تا دلم تنها نبود، تا اسير غصه ي فردا نبود
آنقدر ارزوهايم را به گور بردم كه ديگه جايي براي جسدم نيست
آخرين بار که اورا ديدم گردنبند صليبي به او هديه کردم
گفت:من که دوستت ندارم پس چرا به من هديه مي دهي!؟
گفتم: بر سر هر گوري صليبي مي نهند
اين صليب را بر گردنت بالاي قلبت بياويز زيرا انجا گورستان عشق من است
تو که هم صدا نبودي چرا با بهونه موندي؟ چرا بعد آشنايي شعرعاشقونه خوندي؟
تو که همقدم نبودي به دو راهي ها رسيدي توي جاده جدايي بگو تا کجا رو ديدي؟
دوري،عشق هاي کوچک را از بين مي بره.ولي به عشق هاي بزرگ عظمت مي ده،
مثل باد که يه کبريت و خاموش مي کنه ولي شعله هاي آتش را بزرگ تر مي کنه
پيش خودم دل بستم و بهش نگفتم حرفمو.....شايد يه لحظه ديگه فرصته عاشقي بشي...
دوباره يه شانس ديگه شانس شقايقي باشه شايد يه بار ديگه لحظه مجالمون بده ...
گفتني رو بايد بگم ... گريه اگه امون بده ...
هر وقت بعد از 120 سال رفتي اون دنيا خواستي از روي پل صراط رد شي بهت گفتن يکي حلالت نکرده ....
بدون اون منم که مي خوام به اين بهونه يه بارهم كه شده ببينمت

نوشته شده توسط مهشید جون در جمعه 1387/02/06 ساعت 2:27 AM موضوع | لینک ثابت
.jpg)
خدايا من کيستم که بر درگاه تو زارم يا قصه درد خود بتو پرداز در عشق تو من کيم که در منزل من از وصل رخت گلی دمد بر گل من .
الهی ای راهنما به کرم ، فروماندم در حيرت يکدم ، آن کدام است ؟ دمی که نه حوا در آن گنجد نه آدم .
اگر من دم بيابم چون من کيست ؟ بيچاره زنده ای که بی نفسش بايد زيست .
الهی از جودتو هر مفلسی را نصيبی و از کرم تو هر دردمندی را طبيبی و از رحمت تو هر کسی را سهمی .
بگذار تا داستان درد خود بتو پردازم ، بر درگاه تو ميزارم و به اميد تو می نازم ، يک نظر در من نگر تا دو گيتی به آب اندازم .
مهر تو به مهر خاتم ندهم ...
وصلت به دم مسيح مريم ندهم ...
عشقت به هزار باغ خرم ندهم ...
يک دم غم تو به هر دو عالم ندهم ...
الهی هر چند ما گنهکاريم تو غفاری ، هر چند ما زشت کاريم تو ستاری ...
الهی گنج فضل تو داری و بی نظير و بی ياری ، ما را سزاست که خطاهای ما را در گذاری.
الهی به نشانت بينندگانيم ، به نامت زندگانيم ، به فضلت شادانيم ، به مهرت نازانيم ...
از جام مهر تو مست مایيم ، صيد عشق تو در دام مایيم ...
زنجير معنبر تو دام دل ماست .
عنبر ز نسيم او غلام دل ماست .
در عشق تو چون خطی بنام دل ماست .
گویی که همه جهان بکام دل ماست .
الهی دانی که من به خود و به اين ورزم و نه به کفايت خود شمع هدايت افروزم ...
از من چه آيد ؟ و از کردار من چه گشايد ، طاعت من به توفيق تو ، خدمت به هدايت تو ...
توبه من به رعايت تو ، شکر من به انعام تو ، ذکر من به الهام تو ...
همه تویی ، من کيم ؟ اگر فضل تو نباشد من بر چه ام ؟
الهی ، اگر تو مرا خواستی ، من آن خواستم که تو خواستی و آن خواهم که تو خواهی ...
آمین ...

نوشته شده توسط مهشید جون در دوشنبه 1387/01/26 ساعت 6:28 PM موضوع | لینک ثابت
هميشه همينطور است.يکي مي ماندتا روزها و گريه را حساب کند
يکي مي رود تا در قلبت بماند تا ابد.اشک هايت را پشت پايش بريزي رسم روياها همين است.که تنها بماني با اندوه خويش روزها و گريه ها رابه آسمان خالي ات سنجاق کني
بايد باور کني که بر نمي گردد.که بگويي چقدر شب ها سر بي شام گذاشته اي
تا بتواني هر صبح
......با يک شاخه گل ارزان منتظرش بماني


نوشته شده توسط مهشید جون در جمعه 1387/01/16 ساعت 11:17 PM موضوع | لینک ثابت
اینم یه مجموعه عکس . طنز هست چون می خوام یه جورایی حال و هوای وبلاگمو عوض کنم یعنی موضوعاتش رو متنوع کنم . ببینید ولی انصافا نظر بدین : برین ادامه مطلب.......
انواع بووووووووووووووووووس:

نوشته شده توسط مهشید جون در یکشنبه 1386/12/26 ساعت 0:53 AM موضوع | لینک ثابت

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز یاری و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
! قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو. ، فریب
قاصدک هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع
شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند .
نوشته شده توسط مهشید جون در جمعه 1386/12/24 ساعت 1:4 AM موضوع | لینک ثابت
سلام دوباره به شما دوستاي گلم . مرسي تو اين چند روزي كه نبودم حسابي رو سفيدم كردين با اين همه نظر. فقط دم اون ۱۸ تا با معرفت گرم بقيه كه مرام ندارن كه... حالا بي خيالش بابا بخشيدمتون ![]()
راستي راستي عيد داره مياد . يه عيد ديگه . باورتون ميشه از تحويل سال ۱۳۸۶ يه سال مي گذره؟ من كه باورم نميشه ولي به هر حال بايد باور كنيم كه يه سال ديگه تو راهه و يه كوله بار از اتفاق هاي جور واجور رو دوشش. خدايا ازت مي خوام كه سالي رو كه داره مياد براي دوستام ، خانوادم و خودم سرشار از موفقيت باشه. حالا اينو فعلا از من داشته باشين تا بعدا:

سال نو مبارك


نوشته شده توسط مهشید جون در سه شنبه 1386/12/21 ساعت 11:42 PM موضوع | لینک ثابت
آینه منو برداشت... شروع کرد بهم نگاه کردن... دستی به موهاش کشید... یقشو درست کرد... دهنشو کش داد تا دندوناشو ببینه... گرد و خاک های فرضی رو شونه هاشو تکون داد... صداشو صاف کرد...کلشو آورد جلوم ...برام شکلک درآورد... منم براش شکلک درآوردم ...خندید... منم خندیدم... یهو خندش وایستاد.... میخواستم ببینم برا چی دیگه نمیخنده منم دیگه ساکت شدم...
اومد بره... گفتم آینه باهام قهری...؟ سرشو انداخت پایین ولی هیچی نگفت... سرشو گرفتم بالا زل زدم تو چشاش... بهش گفتم چقدر چشات قشنگه آبی آبی مثه دریا... اشک تو چشاش جمع شد ولی بازم هیچی نگفت ...بهش گفتم دیگه دوسم نداری ...دوباره سرشو انداخت پایین ...گفت قلب تو سیاهه... گفتم خودت چی قلب تو سیاه نیست ...؟دستشو از دستم جدا کرد ...اما آینه نیفتاد...اما نشکست ...
بهم گفت پشت سرتو ببین ...نگاه کردم ...خودم بودم ...ولی کوچیک شده بودم... کوچیک کوچیک ...انگار هنوز مدرسه نمیرفتم... سفید سفید ...مثه نور...نزدیکش شدم ...نزدیک و نزدیک تر... اینقدرکه دیگه منم شدم مثه اون... کوچیک کوچیک... سفید سفید... آینه افتاد... این بار شکست... نیم خیز نشستم...تو آینه پر از ترک خودمو دیدم که خرد شده بودم... آینه گفت دوست دارم ![]()
نوشته شده توسط مهشید جون در سه شنبه 1386/12/14 ساعت 1:22 AM موضوع | لینک ثابت
سلام بچه ها . يادتونه گفتم رفتم مسابقه شعر؟ شعري كه نوشتم هم واستون گذاشتم؟ يادتون نيست؟ خوب پس برين آپ پاييني رو بخونيد بعد بياين ![]()
خونديد ؟ يادتون اومد ؟ خوبه. خوب قرار شد نتيجشو بهتون بگم. باشه حالا كه اصرار مي كنيد مي گم:
اول شدم
حالا قراره اثرم بره واسه مسابقات استاني. دعا كنين اونجا ام رتبه بيارم. خبرشو بهتون ميگم![]()

نوشته شده توسط مهشید جون در پنجشنبه 1386/12/09 ساعت 0:49 AM موضوع | لینک ثابت
سلام بچه ها چطورین؟؟ وجدانن این چند روز نتونستم بیام وگرنه زودتر میومدم . راستی چند روز پیش مسابقه شعر بود. یک شعر باحالی گفتم خودم خرکیف شدم(لازم به توضیح است در او موقعیتی که ۳۰ نفر آدم دور و برتن و دو نفرم هستن که مدام بالا سرت حرف می زنن و شعرایی رو که حفظن به رخ همدیگه می کشن و اسمه خودشونم گذاشتن استاد ادبیات شعر گفتن تقریباغیر ممکنه) ولی خداییش خوشم اومدا... هنوز که جوابش نیومده وقتی جوابش اومد خبرتون می کنم. بخونیدشون و نظرتونو بگین باشه؟ مرسی.......
راستی از نظراتتون هم ممنونم و البته اون کسایی هم که نه جنم دارن نه جرات و میان چرت و پرت مینویسن اگه مردن آدرس وبلاگ یا ایمیل بدن تا جوابشونو بدم. البته اگه مردن...
"زندگي زيباست اي زيبا پسند"
و چه زيبا سخني است حرف حرف اين راز
و شكوفايي احساس از گل و طراوت از ياس
و سلامي از نور به طلوع دل صبح
كه به يك شاخه زر آسمان نورانيست
و سعادت طلبي بر سر سجاده كه نه خواهش خواهد
و نه عمري سازش
و چراغي در دست كوره راهي در پيش روزگاري در پشت
کاروان آهسته رهزن بد حيلت خاطراتم را كشت.
و خطاهايي خرد و گناهاني سخت و خدايي چه كلان
چيزهامان از اوست و نه از بد ياران
و چراغاني چشم و فرود اشكي دور از كينه و خشم
و به پاكي گويند اشك شايد برود تا به فلك
آسماني صاف تا صورت عرش زمين سيرتش را بيند
و چه بد ياراني همه اندر اويند
و ببخشا يا رب نيست تقصير زمين
باراللهي العفو تو ببخشا ، آميــن.
نوشته شده توسط مهشید جون در پنجشنبه 1386/12/02 ساعت 10:58 PM موضوع | لینک ثابت
تولد تولد تولدم مبارك

سلام بچه ها ببخشيد كه دوباره دير آپ كردم چي كار كنم ديگه زياد وقت نمي كنم آخه اينقققققققدر سرم شلوغه!![]()
ولى خداييش نمى شه آدم روز تولدش باشه و آپ نكنه. مى شه؟
آره ديگه چه كار كنيم دوباره يه سال بزرگ تر شديم ولي اينجوري كه داره مى گذره پس فردا نوه هامو تو بغلم مى بينم ... (اوووااا خواهر)
خداييش نظر بدين بى معرفتا لا اقل به خاطر تولدم. من كه كادو نخواستم . (ولي اگه خواستين مي تونين كادو ام بدين
)
راستى تولدم ۲۲ بهمن هست . در واقع فردا ، حالا شما هر موقع آپمو بخونين به من مربوط نيست. مى خواستين زودتر بياين ![]()
ما كه توى اين دهكده جهانى فنقلى كسي رو نداريم كه بخواد برامون آپ تولد بذاره .رفقا هم كه انگار نه انگار. اصلا يادشون نيست اون قديما يه مهشيدى بود.
اين راهپيمايي ام كه حسابى حالمونو گرفته . آخه شما بگين كى روز تولدش مى ره راهپيمايى؟ شما ميرين؟ نه جون من شما باشين مي رين؟ اگه هم نخوايم بريم انضباط درخشانمونو با قرمز مى نويسن.
ولى اشكال نداره من ميرم نوشين و مهرنوش و مريم و نفيسه رو هم به زور با خودم مي برم تا اونا هم فيض ببرن. شما هم برين . خوبه . آدم مي شين ، بسه ديگه اين دهكده ى جهاني بدبختو ولش كنين برين يه سري هم به شهر بزنين ببينين تو شهر چه خبره؟
خوب بسه ديگه خيلي حرف زدم . برم ديگه . كارى ندارين؟ فعلا باى......
نوشته شده توسط مهشید جون در یکشنبه 1386/11/21 ساعت 9:39 PM موضوع | لینک ثابت

اونی که خورشید من و به ابر بارونی سپرد
رفت و از اون غم کوچه ها لاشه پاییز و نبرد
رو آسمون طرحی کشید که سایه روشنی نداشت
از این شبی که ساخته بود توقع ستاره داشت
ار قاب خیس پنجره عکس غروب و پاره کرد
تموم احساس منو مصلوب این ترانه کرد
رو بوم خاطرات من پاییز و نقاشی کشید
دفتر من پر شد از حسرت شعرای سپید
حرفی نمونده تو دلم اشکی نمونده تو چشام
یخ زده واژه هام تو شرجی ترانه هام
دوباره با یک قطره اشک از گریه پرده میکشم
شعله خورشید و می خوام تا شب و آتیش بکشم.
نوشته شده توسط مهشید جون در پنجشنبه 1386/11/11 ساعت 11:30 PM موضوع | لینک ثابت
بچه ها سلام میدونم دیر کردم دیگه ببخشید ولی اومدم با دو سه تا مطلب عالی.من که خودم خوشم اومد امیدوارم شما هم لذت ببرید.
این اولیش که مال دوست خودم فاطمه خانومه.به نظر من که عالیه واقعا عالی. حتما بخونیدش. نظر یادتون نره.مرسی![]()
![]()
![]()
بیا به مشکلات زندگی نیاندیشیم بیا راز شکفتن گل را جستجو کنیم
نه راز هسته اتم را
بیا به آفتاب دست تکان بدهیم و با لبخندد کودکی بخندیم.
بیا به روز و به آنچه می آورد به جای فحش
کوله بار بی خیالی بدهیم.
بیا زندگی کنیم هر روز فقط به خاطر آن روز
نه این که امروز را بین حسرت دیروز و تشویش فردا له کنیم.
نوشته شده توسط مهشید جون در سه شنبه 1386/11/09 ساعت 0:50 AM موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

روحش شاد
سهراب می گفت:
زندگی خالی نیست
مهربانی هست
سیب هست
ایمان هست ...
اما
من حس میکنم
زیر پایم خالی است
و آسمان چقدر خالیتر.
«اینجا از نشانی نجات دهندهای خبری نیست!»
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY